زندگی مانند یک آینه است

تو زیباترین گل در میان تمام گل ها در گلستان باغ زندگی
و درخشان ترین ستاره در میان تمام کهکشان ها در آسمان زندگی هستی

از تمام دلتنگی ها، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم
باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم …

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد




[ پنجشنبه بیستم تیرماه سال 1398 ] [ 20:40 ] [ Zohreh Emami ]

نامه عشق

نامه‌ای که نوشته‌ای
هرگز نگرانم نمی‌کند
گفته‌ای بعد از این دوستم نخواهی داشت
اما، نامه‌ات چرا این‌قدر طولانی‌ست؟
تمیز نوشته‌ای
پشت و رو و دوازده برگ!
این خودش یک کتاب کوچک است؛
هیچ‌کس برای خداحافظی
نامه‌ای چنین مفصل نمی‌نویسد...
 
#هاینریش_هاینه
┏━

[ پنجشنبه بیست و سوم آبانماه سال 1398 ] [ 20:30 ] [ Zohreh Emami ]

شیخ بهایی

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

شیخ بهایی




[ سه شنبه بیست و یکم آبانماه سال 1398 ] [ 23:16 ] [ Zohreh Emami ]

تقویم جهان


 بیهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای جهــــــــــان
روزهــــای من همه یک روزند شنبــــه هایی که فقـــط
پیشوندشــــــان عوض می شـــــود
-----------------------------------------


[ یکشنبه دوازدهم آبانماه سال 1398 ] [ 02:58 ] [ Zohreh Emami ]

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی

O the blue pulse, you have bridged with your arms
Over my shoulder
A bridge that terminates to eternity
At last let me for the day of the "Voletile"
Your foot print lasts up on my eyes


[ شنبه یازدهم آبانماه سال 1398 ] [ 18:08 ] [ Zohreh Emami ]

همین که پیشم هم باشیم

همین که پیش هم باشیم

همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون

تو چشم آسمون وا شه

همین که گاهی ذنیا رو با چشمای تو میبینم

همین که چشم به راه تو میون آینه میشینم

بازم حس میکنم زنده ام  بازم حس میکنم هستم

بگو با بودنت دل رو         به کی غیر تو میبندم

همین که میشه یادت بود     تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده میخندم      گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که     دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

  برای قلبم افتاده

بازم حس میکنم زنده ام

  بازم حس میکنم هستم...



[ پنجشنبه نهم آبانماه سال 1398 ] [ 19:35 ] [ Zohreh Emami ]

دل به دریا زدم

غرق عشق تو شدم
 بلکه تو شاید روزی

 دل به دریا بزنی
عازم دریا بشوی

 نم باران، لب دریا، 
 غم تو، تنگ غروب

 دل من تنگ توشد
 کاش که پیدا بشوی ...



[ سه شنبه هفتم آبانماه سال 1398 ] [ 06:42 ] [ Zohreh Emami ]

هوشنگ_ابتهاج

زین گونه‌ام که در غمِ غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران، غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام ببخش
کز جان شکیب هست و، ز "جانان" شکیب نیست

گم‌گشته‌ی دیار محبت کجا رود
نام "حبیب" هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی‌ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش‌خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

#هوشنگ_ابتهاج 



[ دوشنبه بیست و نهم مهرماه سال 1398 ] [ 21:47 ] [ Zohreh Emami ]

کاش یکی باشد

کاش یکی باشد
مسلط به دوست داشتن
با پیش فرضِ ماندن
آنقدر که اضافه اش
از آغوش‌ات بزند بیرون!
و بداند زندگی
بی دلبری های مکرر
نه آبی گرم می‌کند،
نه دل...♥️



[ پنجشنبه بیست و پنجم مهرماه سال 1398 ] [ 01:49 ] [ Zohreh Emami ]

فریدون مشیری



کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
                                   می تابانی
بال مژگان بلندت را
                       می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
                       سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
                      از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
                      در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر....
من، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد
برگ خشكیده ایمان را
در پنجه باد ،
رقص شیطانی خواهش را،
 در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !
اهتزاز ابدیت را می بینم !!
بیش از این، سوی نگاهت، نتوانم نگریست !
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !
كاش می گفتی چیست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست


فریدون مشیری


[ دوشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1398 ] [ 23:27 ] [ Zohreh Emami ]

در سرزمین من

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست  

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

 

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

 

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را

گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

 

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست

شطرنج مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

 

زن یک پرنده است که در عصر احتمال

گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

 

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

 

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

 

فردا که گسترند ترازوی داد را،

آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

 

سودابه روسپید و سیاووش روسفید

در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

 

 

علیرضا بدیع


[ دوشنبه پانزدهم مهرماه سال 1398 ] [ 03:28 ] [ Zohreh Emami ]

پاییز

چند روز دیگر مانده تا پاییز؟!
من همچنان تنهایی را با خود حمل میکنم...
و همچنان به باران های پاییزی
 خش خش برگ های زرد 
و قدم زدن های دو نفره علاقه دارم!!
و هر روز از خودم میپرسم
راستی... 
چند روز دیگر مانده تا پاییز؟!!

#محسن_دعاوی


[ چهارشنبه بیستم شهریورماه سال 1398 ] [ 02:18 ] [ Zohreh Emami ]

دلم میخواهد

دلم دل میخواهد
از آن هایی که جان میدهند 
و جان میگیرند ..
از آنهایی که نفس میشوند 
و نفس میگیرند ..
از آنهایی که بود و نبودنشان 
فرق می کند ..
دلم دل میخواهد
دلی که دلبری بلد باشد ..
دلی که بماند ..
دلی که دوستم بدارد ..
برای همیشه ...



[ دوشنبه یازدهم شهریورماه سال 1398 ] [ 02:48 ] [ Zohreh Emami ]

محرم

باز محرم رسید, ماه عزای حسینسینه ی ما میشود, کرب و بلای حسینکاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناهتا که بگیرم صفا, من ز صفای حسین ماه محرم نخستین ماه از ماههای دوازده گانه ی قمری و یکی از ماههای حرام است, امام رضا علیه السلام فرمود :محرم ماهی بود که مردم جاهلیت، جنگ و کشتار را در آن ماه حرام میدانستند و این است جفایی که در حق ما شد, در این ماه خون خاندان ما را حلال دانستند, هتک حرمت ما کردند, زنان و فرزندان ما را اسیر نمودند, در خیمه های ما آتش افروختند, اموال ما را غارت کردند و حرمت رسول الله را زیر پا گذاشتند, مصیبت شهادت امام حسین دیده های ما را مجروح و اشک ما را جاری ساخته و زمین کربلا ,کرب و اندوه و بلا را برای ما تا روز قیامت به ارث گذاشته است


[ شنبه نهم شهریورماه سال 1398 ] [ 17:50 ] [ Zohreh Emami ]

رمان

روزی جوانی نزد پدرش رفت وگفت: دختری را دیده ام و شیفته زیبایی و جادوی چشمانش شدم، می‌خواهم با او ازدواج کنم 
پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟

پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند، اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست وتو نمیتوانی خوشبختش کنی، او باید به مردی مثل من تکیه کند، پسر حیرت زده جواب داد: امکان ندارد پدر کسیکه با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما...

پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید، ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.
قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با که ازدواج کند؛ قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته شخص صاحب منصبی چون من است!

 پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند. وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر، امیر نیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط با من ازدواج میکند!

بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت: راه حل مسئله نزد من است!
من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید. اولین کسیکه بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد! و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پسر، پدر، قاضی، وزیر و امیر به دنبال او... ناگهان هر پنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند. دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!!

من "دنیا" هستم! 
من کسی هستم که اغلب مردم به دنبالم می‌دوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من ازخانواده، دین، ایمان ومعرفتشان می‌ گذرند و حرص و طمع آنها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالیکه هرگز به من نمی‌رسند.




[ جمعه هشتم شهریورماه سال 1398 ] [ 08:47 ] [ Zohreh Emami ]

عشق اتفاقیست

" عشق "
اتفاقیست که 
در یک نگاه می افتد و من 
بی خبر افتادم
در عُمق چشمانت 
که بی وصف شدنی ترین
جای دنیاست ... 



[ سه شنبه بیست و دوم مردادماه سال 1398 ] [ 22:04 ] [ Zohreh Emami ]

تو انعکاس خورشیدی

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ پلک‌های من

من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز

تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس

در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی

من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من

نجمه زارع


[ یکشنبه سیزدهم مردادماه سال 1398 ] [ 19:28 ] [ Zohreh Emami ]

شعر میخوانم

‌دلم تا برایت تنگ می شود
نه شعر می خوانم
نه ترانه گوش می دهم
نه حرفهایمان را تکرار می کنم

دلم تا برایت تنگ می شود
می نشینم
اسمت را
می نویسم
می نویسم
می نویسم
بعد می گویم

این همه او
پس دلتنگی چرا ؟

دلم تا برایت تنگ می شود
میمِ مالکیت به آخرِ اسمت اضافه می کنم
و باز عاشقت می شوم 



[ شنبه دوازدهم مردادماه سال 1398 ] [ 18:48 ] [ Zohreh Emami ]

برق نگاهت

من شیفتہ‌ےِ ❣
برقِ نگاهت شده‌ام ❣
دلباختہ‌ےِ روےِ چو ماهت شده‌ام ❣
بعد از غزلِ عشق ڪہ جوشید ز دل ❣
با ثانیہ‌ها ❣
چشم بہ راهت شده‌ام




[ جمعه یازدهم مردادماه سال 1398 ] [ 20:01 ] [ Zohreh Emami ]

داغ شمع

‌ ‌ "داغ" را شمع
 بر افروخته میداند و من

آنكه یك عمر دلش
سوخته میداند و من 

حال و روز من
 دلباخته ی غمزده را

آنكه جز "هیچ" 
نیندوخته میداند و من


[ یکشنبه ششم مردادماه سال 1398 ] [ 04:37 ] [ Zohreh Emami ]

مخاطب من

مخاطب  كه تو باشى،
مگر جز عاشقانه هاىِ پر از دلتنگى، 
متن دیگرى هم مى شود نوشت؟!
اصلاً براى از "تو"نوشتن،
 پاك كردن و خط زدنِ هیچ واژه اى لازم نیست!
بس كه ساده و صریحی "دلبرجان"  
و اصلاً تو همان جانى كه بر دل نشسته !


#علی_قاضی_نظام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❣   ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‎‌‎‌‌‌


[ جمعه چهارم مردادماه سال 1398 ] [ 02:21 ] [ Zohreh Emami ]

مرا به یک عصر

مرا به یک عصر بی دغدغه
مرا به عمق صدایت،
وقت گفتن
"دوستت دارم "
میهمان کن !
مرا مخاطب خاص،
مرا میهمان ویژه ی دلت کن..!

#چیستا_یثربی❣


[ چهارشنبه دوم مردادماه سال 1398 ] [ 21:36 ] [ Zohreh Emami ]

گـاهـے دلت بـهـانہ میگیرد

گاهی دلت بهانه بگیرد، چه می‌کنی؟
آتش شود، زبانه بگیرد، چه می‌کنی؟

امشب دلم امان مرا هم بریده است
وقتی تو را نشانه بگیرد، چه می‌کنی؟

آیا شده به روی خودت هم نیاوری
دریات در میانه بگیرد، چه می‌کنی؟

از او فقط فریب ببینی، فقط دروغ
یا ژست عاشقانه بگیرد، چه می‌کنی؟

چون تیر ترکشی که رها گشته از کمان
رد تو را  کمانه بگیرد، چه می‌کنی؟

خانه به دوش کوی و بیابان کند تو را
از تو سراغ خانه بگیرد، چه می‌کنی؟

تو مانده‌ای از او بگریزی، نمی‌شود
او مانده در تو لانه بگیرد، چه می‌کنی؟

#لیلا_احمدی


[ دوشنبه سی و یکم تیرماه سال 1398 ] [ 20:06 ] [ Zohreh Emami ]

محبت

گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است 

یا به دنبال محبت سر خود باختن است 

من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش 

تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است .



[ پنجشنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1398 ] [ 20:21 ] [ Zohreh Emami ]

Loveee

به
 هوای 
چشم مستت 
دل و دین به باد دادم
تو 
به قلب و
 جان چه کردی
 که گرفته ای قرارم...



#هما_کشتگر

❤️❤️❤️❤️



[ پنجشنبه بیستم تیرماه سال 1398 ] [ 20:42 ] [ Zohreh Emami ]